زرین

تومان۶۵۰.۰۰۰

  • جلدسخت لبه رنگی
  • امتیاز گودریدز 3.82 از 5
  • نشر: محمد بیگی
-
+
78 نفر این محصول را در سبد خرید خود دارد
برندداهی
دسته بندی ها
در سرزمین هایبِل و قصری که من توش زندگی میکنم همه چیز طلاییه. تا چشم کار میکنه همه چیز از طلاست،این قدرت پادشاه “میداس” عه که میتونه با لمس هرچیزی که دلش میخواد اونو به طلا تبدیل کنه! از جمله انسان هارو! و تنها کسی که تاحالا اینکارو باهاش کرده منم! اسمم “آورِن” عه تنها دختری توی کل سرزمین که همه چیزش طلایی شده، بدنم، موهام، مردمک چشمام، خونی که توی وجوم جریان داره و… ولی من یه دختر آزاد نیستم؛ من کسیم که میداس ازش نگهداری میکنه، یه موجود طلایی توی قفسی طلایی! برای به نمایش گذاشتن، برای زیبایی، برای استفاده خودش، هرجوری که دلش بخواد
بهمون میگن “زین” چون برای استفاده و لذت پادشاه و بالادستی ها هستیم، ارزشمون در همین حده، چه مرد چه زن، اگه یه “زین” باشی، باید به پادشاهت همونطوری که میخواد سرویس بدی! تا جایی که میتونی و نباید کم بذاری… منم یه زینم فرقی نداره طلایی یا عادی، تنها تفاوتم اینه که من محبوب پادشاهم! مورد علاقش، و وسیله ای که برای نشون دادن قدرتش ازش استفاده میکنه
و اون شب که توی قفس درحال تماشای شاه بودم که داشت از بقیه زین ها استفاده میکرد و لذت میبرد باا خودم گفتم کاش میشد برای میداس باشم ولی آزاد باشم… توی قفس نبودم اماا همچنان برای خودش میبودم چون اونو دوست داشتم، ده سالی میشد که دوستش داشتم، حتی قبل از اینکه به فرمانروا تبدیل بشه… اشتباه اولم اون شب بود که بعد از تموم شدن خوشگذرونی شاه بهش گفتم که با من بااشه!
اون فکر میکنه دارم ناشکری میکنم… بهم گفت فردا قراره پادشاه همسایه به سرزمین خودش برگرده ولی قبل رفتن من باید موقع صرف صبحانه بهشون سر بزنم و براشون آهنگی بنوازم. آهنگ نواختن مشکلی نداشت، مشکل اون یکی پادشاه آشغال و بدقواره بود که هروقت منو میدید اینو پنهان نمیکرد که چقدر دلش میخواد دستش رو بهم برسونه و منو داشته باشه!
فردای اون روز وقتی برای صرف صبحانه به سالن رفتم و مثل همیشه “فولک” با چشماش داشت منو میخورد و نگران اینم نبود که کسی چی فکر میکنه، به هرحال میداس منو برای همین داشت، برای به نمایش گذاشتن…
فولک انگار خیلی اون روز جیگر داشت و جرئت کرد از میداس یه درخواست کنه! اون گفت (میداس یه روز بذار این دختر در اختیار من باشه و هرچیزی بخوای بهت میدم!) خون توی رگ هام خشک شد
وای خدایان، میداس وااقعا داست سبک سنگین میکرد! باورم نمیشه حرفایی که در ادامه از دهنش دراومد رو…
به فولک گفت یه روز میذاره من دراختیارش باشم ولی درعوض ارتشش! ارتشش رو میخواست تا به قلمرو مرزی شماره 4 حمله کنه و عهدنامه چندساله رو زیرپا بذاره! ولی فولک با اینکه هرچقدر منو میخواست گفت ارزش اینو ندارم ارتشش رو بده تا با قلمرو 4 وارد جنگ بشن… قلمرویی که خودش و پادشاهش بوی خون و مرگ میدادن.
طول نکشید که با یکی دوتاا چونه زدن من عین یه کالای بی اهمیت معامله شدم! 24 ساعت، در اختیار فولک عوض ارتشش و حمایتش در جنگ! اون شب خواب به چشم من نیومد و شروع کردم به تحقیق درمورد سرزمین شماره 4 چون میدونستم میداس برای هیچ و پوچ منو معامله نکرده، یه چیزی توی اون سرزمین هست که دلشون میخواد به دستش بیارن و بعله درست حدس زدم؛
یه معدن در مرکزش وجود داره، ولی برای پادشاهی که با لمس دستش میتونه هرچیزی رو به طلا تبدیل کنه یه معدن چه ارزشی میتونست داشته باشه؟! چی داخل اون معدنه که انقدر مهمه که منو بعد از ده سال به نمایش گذاشتن سر چند دقیقه معامله کرد؟!

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زرین”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سفارشات روزهای پنجشنبه تحویل پست داده شده و کد رهگیری آن‌ها در کانال تلگرامی لایت بوک قرار خواهند گرفت. (به صفحه تماس با ما مراجعه فرمایید)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زرین”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *